اینروزهای بدون پدر پادشاه..
هنوز چند روزی از رفتن پدر پادشاه نگذشته که تو چهرت داره این دوری نمود می کنه..![]()
پنجشنبه خونه مامان مریم شما بودیم که یهو دیدم خبری ازت نیست..
از سر سفره افطار بلند شدم دیدم وسط چهارچوب در اتاق خواب نشستیو لباتو لوچ کردی..![]()
می گم چیه مامان چی می خوای؟
تو همون حالت بغض با یه حالت مظلومی در حالی که چشمات برق می زنه
بخاطر اشکایی که توش جمع شده می گی: من بابارو می خوام...![]()
بغضت میترکه..
کلی آرومت کردم که بابارو چیکار داری بگو خودم برات انجام بدم..![]()
دوست داری ببرمت پارک..![]()
دوست داری برات چندتا خوراکی که دوست داریو بخرم..
هر چی گفتم نتونستم آرومت کنم..
آخرش گفتم می خوای بابایی حرف بزنی؟
گفتی : آره..
اینروزهای دوری پدر پادشاه هم که زود زود میادو دیر دیر میره..![]()
خدا هیچ بابایی و از هیچ بچه ای دور نکنه..
دوستت دارم پسرم.. به امید روزی که خودت بابا بشی و همیشه پیش بچه هات باشی عزیزم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


اینروزهای بدون پدر پادشاه..
