احسان عشق مامان و بابااحسان عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 18 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

برای احسانم می نویسم..

ادامه تولد..

روز 5 شنبه با پدر پادشاه تصمیم گرفتیم ببریمت بیرون یه جشن 3 نفره برات بگیریم.. از خونه زدیم بیرون کلی تو ترافیک خیابونا موندیم بالاخره بردیمت رستوران سنتی چهل ستون اونجا چون وسطش حوض داره تو خیلی دوست داری چون می تونی حسابی آتیش بسوزونی.. خلاصه اولین سفارشتون هم که همیشه سالاد هستشو براتون گرفتیم آخر سر هم که می خواستیم بیایم امر فرمودین چای میل دارید.. ما هم گارسون رو صداکردیم و ازش خواستیم برای قبله عالم چای بیارن.. تو هم که کم طاقت هنوز چایی رو نریخته یه هورت کشیدیو وایییییییییییییییییییی.. دهنت سوخت بعدش شروع کردی به دعوا کردن من آخه من نمی دونم این وسط من چیکاره بودم خودم هم نفهمیدم.. خل...
1 بهمن 1390

روزشمار تولد احسان..

٣روز بیشتر به تولد پسر پادشاه نمونده.. خیلی خوب یادمه اولین لحظه ای که بعد از تولدت وقتی در آغوشم اومدی.. روزها می گذرنو من هر روز مرور می کنم با تو بودنهامو.. فرشته ی من تو زمانی وارد زندگی من شدی که من پر از روزمرگیهای تکراری بودم.. تو تو برگریزان دلی اومدی که غرق سکوت سرد زمان بود.. تو بهترینهارو برام به ارمغان آوردی مثل یه معجزه مثل یه عشق.. بینهایت دوستت دارم... ...
26 دی 1390

پدر پادشاه به سفر میره..

بابایی محسن چند روزی رفته سفر احسانی خیلی بهونشو می گیره هی میگه من بزرگ شدم بابا نیست گریه نمی کنم اما همش درحال بهانه گرفتنه امیدوارم هر بابایی که مسافرته زود زود برگرده پیش فرشته کوچولوش پدر پادشاه هم زود زود بیاد.. ...
24 دی 1390

بازگشت پدر پادشاه..

بالاخره بعد از حدود 16 روز فراق... پدر پادشاه از سفر اومد با کلی سوغاتی های رنگ و وارنگ.. احسانی خییییییلی خوشحاله از دیروز صبح یه لحظه هم آروم و قرار نداره.. عزیز دل مامان من خوشحالم که تو خوشحالی فرشته ی ناز من .. همیشه ها برات بهترینهارو آرزو دارم امید لحظه های نا امیدیم دوستت دارم.. ...
24 دی 1390

فراق پدر و بلاهایی که سر پسر پدر پادشاه می یاد..

بعد از گذشت چند روزی در فراق پدر پادشاه دیروز تصمیم گرفتیم کمی خوش بگذرونیم(مثلا) و راهی شدیم به سمت خونه خاله پریسا جون جون.. جاتون خالی به احسان حسابی خوش گذشت.. اما امروز در یک حرکت خود جوش احسانی حسابی به خودش آسیب رسوند.. منم که مامان مهربون اصصصصصصصصصصصصصصصصلا دعواش نکردم فقط حاضرش کردم و اصلا نگفتم که آخه چرا این کارارو می کنی .. و سوار ماشینش کردمو به سمت خونه پرواز کردم(خدا رحم کرد پلیس نبود) حالا عکس شاه پسرو ببینید با صورت خراشیده.. اینجا مظلوم نشت تا ازش عکس بگیرم اما بعدش.. اومد پایین و شروع کرد به فیگور گرفتن .. اگه ولش می کردی می خواست همه بن تن هاشو بیاره با همش عکس ب...
15 دی 1390

باغ وحش

هفته آخر آذر تفریحات سالمدر یک روز تعطیل برای دیدن بقیه عکسها بفرمایید ادامه مطلب.. با این شتر سواری آقا احسان تا آخر گردش می خواست سوار همه حیوونای جنگل بشه.. طفلی پدر پادشاه از اول تا آخر آقا احسان رو بغل کرده بود.. احسان حتی دوست داشت سوار این دوزیستا هم بشه.. اینم کودک آزاری پدر.. بالاخره احسان به جز شتر سوار یه چیز دیگه هم شد.. واینم عکس وداع با باغ وحش .. ...
3 دی 1390

یلداتون مبارک

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! روی تختت امشب ، بشمار ، تعداد ... دل هایی را که به دست آوردی ... بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی... بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ... فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟! جوجه ها را بعدا با هم میشماریم.. یلداتون مبارررررررررررررک.. ...
30 آذر 1390

بیتاب لحظه های تو..

چه کسی بیتاب لحظه های با تو بودن است.. چه کسی به شکرانه حضورتو به استقبال آفتاب می رود.. چه کسی هر لحظه خرد می شود در یه لبخند ساده تو.. چه کسی آرزو یش همه خوشبختی توست.. همه و همه و همه.. چه کسی صادقانه دوستت دارد .. بی هیچ اانتظاری از تو.. پی نوشت های قلبم همه گویاست که چه کسی لحظه لحظه هایش از آن توست.. مرا بخوان .. خواهی یافت تمام نا گفته هایم را.. ...
22 آذر 1390